22بهمن سال1386 ، فريادي از لبهاي بسته …
ايكاش ميتوانستيم همواره يك ”انقلاب” را درتماميتش،
بخاطر ميلاد ارزشهايي كه تنها در اين فصل ميرويد،
و بخاطر حماسه هايي كه خاموش يا آشكار به ديگران درس انقلابي گري ميدهد،
و بخاطر كساني كه هستند و با خود خاطرات را آوردند،
و بخاطر كساني كه رفتند و باخون خود چيزهايي را مهر كردند،
… وخلاصه باهمه اينها، همواره زنده نگه ميداشتيم.
و به جاي اينكه آنرا با برچسب هاي مختلف و هركس با سليقه اي، به محكمه بي عدلي خود ميكشيديم: كه چرا؟ كه چرا با ما چنين كردي؟ واين چه سرنوشتي بود كه بعد از تو دچارش شديم؟ مگر طالع ما به نحسي قدمي ، آلوده شده بود؟ كه بعداز تو ، در پريشاني حوادث، هرروز از حضور درجسمان بي آيت خود هم گريزانيم؟چه رسد به اينكه زيبايي ها و درسهاي تو را به ياد بياوريم.
درخاطراتي پرهيبت از انقلاب ، روزهاي عشق ودوست داشتن و روز هاي جان دادن بخاطر كناردستي ، و روزهايي كه بام هرخانه اي بلندگويي براي قيام بود بدون آنكه كسي از آنها خواسته باشد ، روزهاي كه ديگر حتي جايي براي جنگ ودعواهاي خياباني بعد از يك ”تصادف جنجال آفرين” نبود، روزهايي كه آدمها بجاي نثار كردن همه ادبيات ملوث ازحضور از ما بهتران به يكديگر ، روي همديگر راميبوسيدند كه ” اي آقا مگر انقلاب كرديم كه باهم دعوا كنيم؟”...
آره انقلاب بزبان ساده ، در دهان همه بود، آنقدر شيرين وخاطره انگيز كه داستانش به ما هم رسيد، ولي فقط خاطراتش… ،
ولي راستي ما كجا و تو كجا ؟
آيا باور كنيم كه ديگر دراين دوران ”انقلاب و انقلابي گري” وهمي بيش نيست؟
آيا باوركنيم كه ديگر نبايد از اين چيزها حرفي بزنيم چون يك عده آنرا ديدند و يك عده هم آنرا به جيب ريختند؟
آيا باوركنيم كه ديگر ”دنيا” شده محله قلدر بازي ؟ هركس براي خودش يك گردني ميكشه ؟
و آيا باوركنيم كه انقلاب ديگر براي هميشه دركوه هاي ”آمريكاي لاتين ”! دفن شده ؟ و هركس هم كه ميخواهد منَمي بزنه تبديل ميشه به كاريكاتوري از ”چه گورا ”كه فقط پز روشنفكري ميده ويك روز مياد و فردا هم كه درسش تمام شد ميره ؟
ويانه از اين طرفش باوركنيم انقلاب ايني است كه آقايان ميگويند؟ انقلابي با پايه هاي بنيادين درحساب بانكي يك سلسله مراتب از ريش و پشم كه هرچه بيشتر سنگ آن انقلابي كه ايشو ن دوست دارند (كه معني اش همه دريك كلام يعني خود ايشان) به سينه بزنه و باكلام روشن:” هركي بيشتر به حساب بقيه پول نفت وسرمايه هاي ملي را بريزه انقلابي تره! ”
درست مثل رئيس جمهور چي چي نژاد كه بجاي آوردن نفت سر سفره هاي مردم ، چاههاي نفت ملت را به ريش خود و دوستان بسته و تا هفت نسل آينده خود را ( كه اميد است دريك مرحله به انسان برسند!) تأمين كرده است و بدبختي هاي روزمره مردم را به روي خود نمي آورد ؟
وخلاصه مفهوم انقلاب در بيدادگري اينان چنان گم گشته كه بعضا” حتي از بكاربردن اين” واژه به مسلخ برده شده” پرهيز ميكني كه مبادا متهم به آني شوي كه نيستي …
ولي شايد در جدال” انديشه” و”انتخاب”، بتوان تا بي نهايت در ترديد ها و سوالات بي پاسخ ، سرگشته خود را سرگرم كرد،
اما در مواجهه با واقعيات چه بايد كرد؟
همان واقعيت هايي كه درون خود، خارج از اراده هر كس ، درنهان جامعه، نطفه هايي ميپروراند كه معنايي دارد.
گويي نجوايي پچپچه وار در ميان خم راه ها، براي خود مسيري باز ميكند. نجوايي كه عابر همه كوچه هاي غمزده است .
هماني كه ناظر بردردهاست، غم دختركان معصوم خياباني ، كودكان كارتن خواب ، جوانان سرخورده ، مادران عزادار، پدران كمرشكسته از مشكلات … همين واقعيت هاست كه به چشم ميبيند و در بغض ها و مشتها خود را مهيا ميكند.
آري ” انقلاب” را ميتوان دزديد و ميتوان خيانتش كرد ولي نميتوان كشت …
انقلاب خود ، خود را ميآورد
انقلاب، در ”صداي در قفس مانده زهرا و ابراهيم وفرزاد”،
” درصبر ياران دربند”،
”در فرياد دادخواهي دانشجويان دانشگاههاي مختلف”
، در فرياد” ما كارگر هفت تپه ايم گرسنه ايم گرسنه ”،
” در لب هاي كبود كودك شيرخوار از فرط سرمايي كه مادرش هم علاجي ندارد”،
ودرهمه ظلمهايي كه بي وقفه بر اين خاكيان و اين ساكنين ارض از طرف اين حاكمان بي درد وارد شده ،
شكل گرفته وميآيد.
صداي پاي انقلاب آشناست.
كافي است دلت با او باشه و نخواهي فقط اداي انقلابي گري را دربياوري؟ ويا نخواهي كه از طريق آن جيب خودت را از هرنظرپركني ؟
من باوردارم كه ”انقلاب” فقط يك خاطره نيست.
” انقلاب” آشنايي است كه همراه ماست وقتي ميخواهيم كه خلاصي را تجربه كنيم.
صبا صبحي ـ بهمن86
+
نوشته شده در بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:15 توسط سحر احمدي
|