تبليغاتX
رنگ فرياد

                                        

نگاهت آشناست ، اي هم خانه ي كارتني من، اينجا تنها جايي است كه در حضور بي تعارف سرما و گرما روزهاي كودكي ات را طي ميكني.
اينجاست كه اگر باران خيست نكند ، به حسادت آناني دچار خواهي شد كه ازديدن اين لحظات باريك آرام زيستن ات به خشم آمده و با باتوم هاي برقي مجري ”امنيت”! بالاي سرت ظاهر ميشوند:” پاشو پسر ” با توام …
وصدها نگاه نگران درلحظه دنبال اين صداي مرگ آلود است.
دوست من ، من درخياباني بالاتر در رقابت با تو ، جنس بي مايه اي را با تلاش و كلمات تكراري به خانومها وآقايون قالب ميكنم. از دست من خشمگين مباش ، من هم گرسنه ام،هم خواهرم و مادر مريضم …
ميدوني دنياي ما خيلي زيباتر از آن جاهايي است كه هنوز نديده ايم ، چرا كه در دنياي پرغمي خود ،اما گرفتار هزاران نيرنگ، براي فراموش كردن انسانيت خود نيستيم.
ما توي كارتن هاي خودمون يك دنيا عشق داريم كه اونها هرروز بهر بهانه اي آنرا لگد مالش ميكنند. چون مجبورند. چون اگر خودشون را درگير اين عشق ها كنند ، بعد بايد بيان پيش ما !
ما حداقل بخاطر خواهر وبرادرمون ومادرمون يك كاري ميكنيم ولي اونا همه چيزشون را حتي شرفشون را بخاطر ”زندگي بهتر ” ميفروشند.
ميدوني اونها زندوني اند ، زندونيه كساني كه دنيا را فقط براي حضور خودشون ميخوان .
ولي كارتن هاي ما توش هنوز زندگي هست. ماهستيم . ماكه زنده ايم . ما كه هنوز اين دنيا مون را به آنها نفروختيم . ما كه يتيم بودن را به داشتن سرپرستان ريشو يي كه همه جا با نقاب ظلم راه ميرن نفروختيم. ماكه براي آزاد بودن چيز ي براي ازدست دادن نداريم.
دوست من شب يادت باشه درب كارتن ات را كه هميشه بازه، چفتش ! كني كه مبادا دزدهاي سرگردنه هاي نامردمي ،اين همه آزادي را ازت بدزدند.
همونهايي كه وقتي از كارهاي روزشون خسته ميشن براي سرگرمي به كارتن من وتو لگد ميزنند. آره همون باتوم بدست ها.
خب ديگه بايد برم ، مشتري هايم از دستم ميرند! بازهم مي بينمت… 

                                                                                                                  از  آژانس ايران خبر

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:58  توسط سحر احمدي  | 

درامتداد 22 بهمن

 

اين روزها درپي اين بوديم كه سالگرد پيروزي انقلاب مان را به نحوي تبريك بگوييم ، و ياباسخني كوتاه كه هم بيان شرايط حال باشدو هم در پاس آن چه كه درآن سالها بدست آمده ، بهانه اي داشته باشيم تاحرفهاي خودمان رابزنيم…

محتوايي ترين كلام، جايي است كه بدانيم : درس” انقلاب” نبايد جز ”انقلاب” باشد.

اگر درك اين مفهوم عميق، فراتراز همه آنچه است كه اينروز ها درجا جاي ميهن با آن درگيريم ،نبايد به اصالت كلام شك كنيم ،بلكه بايد بدانيم كساني با اين مفاهيم بازي ميكنند.

اگر ما كه نسل جديدي در سالهاي بعد از انقلاب هستيم وانقلاب را به عينه تجربه  نكرده ايم ،اين روزها ديگر اثري از انقلاب را به چشم نمي بينيم ، حتما” نه بخاطر اينكه انقلابي دركار نبوده بلكه بخاطر بكار نگرفتن ”انقلاب” ميباشد.

انقلابي كه درتعاريف ودرخاطرات، تماما” برعليه ظلم ، فساد دولتي و ديكتاتوري حاكمان وقت بوده، ولي در يك روند اعمال شده برآن  به نقطه فعلي رسيده، نميتواند به اين سرعت از بين رفته باشد، بطوريكه هنوز نيم قرني از آن نگذشته تبديل به خاطره شده باشد. پس بايد ديد چه اتفاقي افتاده است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1386ساعت 17:49  توسط سحر احمدي  | 

اعلام حکم نهایی ۳ دانشجوی دانشگاه امیرکبیر تا ۱۰ روز دیگر

مهر: اعلام حکم دادگاه تجدیدنظر پرونده نشریات دانشجویی تا ۱۰ روز دیگر

 دادگاه تجدیدنظر احکام دادگاه های عمومی و انقلاب تهران برای ۳ دانشجوی دانشگاه صنعتی امیرکبیر امروز در شعبه ۴۴ دادگاه تجدید نظر برگزار شد.

 محمد علی دادخواه با بیان این مطلب افزود: رئیس دادگاه هنوز هیچ اظهار نظری نکرده است. قاعدتا ظرف ۱۰ روز آینده حکم دادکاه تجدید نظر در خصوص موکلانم احسان منصوری، مجید توکلی و احمد قصابان صادر می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:28  توسط سحر احمدي  | 

جدال روحانیان و نظامیان و آینده دموکراسی در ایران، رشید اسماعیلی

 سیاست، صحنه ی مبارزه ی گروههای مختلف، جهت تامین منافع و کسب برتری است حال این گروههای مختلف می توانند، گروههای ایدئولوژیک، صنفی، طبقاتی، نژادی،جنسیتی یا آمیخته ای از همه یا برخی از آنها باشند ،به نظر می رسد این تعریف ساده ،مشهور و کلاسیک که هم نسب از ماکیاول می برد و هم ریشه در برخی آرای مارکس دارد در عین حال یکی از واقع بینانه ترین تعاربف صورت گرفته در باب مفهوم و ماهیت سیاست است.

 موریس دوورژه، در یکی از تقسیم بندیهای خود از تعارضات سیاسی، آنها را به دو دسته ی افقی و عمودی تقسیم می کند،در واقع تمایز بین گروههای افقی و عمودی دشوار است،در تعارض بین گروههای افقی ، هر کسی می کوشد به گونه ای بر دیگری تسلط یابد ، در واقع تعارض بین گروههای افقی ، جدال نیروهایی است با موضع قدرت نسبتا برابر، حال آنکه در تعارض بین گروههای عمودی یک یا چند گروه، آشکارا زیر دست محسوب می شوند(۱)، به عنوان مثال مبارزات سیاهان برای الغای تبعیض نژادی یا مبارزات کارگران علیه سرمایه داران- خصوصا در قرون۱۸ و ۱۹ و نیمه ی اول قرن بیستم- از جمله تعارضات عمودی در سپهر سیاست بوده اند.

 با این حال آنچه در این نوشتار کوتاه بیشتر مد نظر است، مفهوم تعارض بین گروههای افقی است، یعنی همان گروههای که با موقعیت نسبتا برابر برای سلطه بر یکدیگر و گاه حذف دیگری یا دیگران تلاش می کنند.در میان گروههای افقی تعارضهایی پیش می آید که اساسا خصیصه ای سیاسی- به معنایی که در صدر نوشتار آمد- دارند.یعنی موضوع تضادهایشان فتح قدرت یا امتیازاتی است که از قدرت ناشی می شوند. البته باید به این نکته نیز اشاره کرد که گاهی برخی تضادها بین گروههای افقی سرپوشی برای تضادهای با طبیعت عمودی هستند(۲).


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:23  توسط سحر احمدي  | 

دختری ۱۴ ساله در زاهدان توسط پدرش سنگسار شد

خبر سنگسار سعیده، دختر ۱۴ ساله زاهدانی به شیوه قتل های ناموسی توسط پدرش، در حالی انتشار می یابد که هم اکنون ‏حداقل ۱۱ محکوم به سنگسار، در زندانهای ایران منتظر اجرای حکمشان هستند و خبرها حکایت از صدور حکم اعدام (به ‏جای سنگسار) برای مردی که در شهر مشهد مرتکب زنای محصنه شده است، دارد.‏

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 8:24  توسط سحر احمدي  | 

رفقایمان را آزاد میکنیم و ایستاده ایم تا آخرین نفس!

 

ما جوانانی هستیم که تصمیم گرفتیم نه تنها آزادیخواه و برابری طلب باشیم! که آزدی و برابری را در جای جای کشور فریاد زنیم. تصمیم به یک سر سوزن شکست و عقب نشینی هم نداریم. ما از نسلی هستیم که نه تنها شکست نخواهد خورد که سنگر به سنگر به سوی پیروزی پیش خواهد رفت!

بیش از 50 روز است که رفقای آزادیخواه و برابری طلب ما در چنگال شکنجه و سرکوب روحی و جسمی شما حکومت مستبد و بدور از انسانیت اسیر شده اند

هر از چندگاهی تعدادی از آن ها را بعد از شکنجه های غیر انسانی، با قرار وثیقه های هنگفت ، آزاد می کنید اما از طرفی عده ای را رسما میربایید. "زندانی کردن در دورافتاده ترین روستاهای دنیای امروز یک معنی دیگری دارد" قوانین، حکم دستگیری، حق وکیل، تماس با بستگان بهداشت و درمان و ... اینها حقوق اولیه یک زندانی با هر جرمی است! شما آدم ربایید چون کسانی را سربنیست میکنید که نه تنها جرمی نکرده که مدافع عدالت و رفاه هستند! شما آدم کشید که در روز روشن جلوی چشم دنیا دانشجویان را زیر شکنجه میکشید و حتی جنازه شان را تحویل بستگانشان نمیدهید!

مانند آفت به جان دانشجویان و جامعه افتاده اید هر روز تعدادی را ازدانشگاه تعلیق و اخراج میکنید

 اما مگر می شود صدای فریاد اعتراضی را که از بطن جامعه در برابر بیدادگری آشکارتان  برخاسته است خفه کنید؟ بیخبری از وضعیت و مکان رفقایمان، نگرانی خانواده ها، وثیقه های کلان دربرابر آزادی تعداد محدودی آن هم بخاطر فشار جامعه در داخل و  بین الملل... آبرویی برایتان نگذاشته

در روزهای گذشته نیز فرزاد حسن زاده و محمد زراعتی را ربوده اید...

ما دوش به دوش رفقایمان ایستاده ایم. پاسخ این آزادی خواهی اگر سرکوب و شکنجه و قتل است، پس هشدار میدهیم که ابعاد آزادیخواهان و برابری طلبان بیش از تصورتان گسترده است!

رفقایمان را "بی قید و شرط آزاد کنید و متقبل خسارات روحی روانی که به امیدهای جامعه زده اید شوید! پادگان را از دانشگاه ها برچینید و سرکوب جامعه را متوقف کنید!

موجی از آزادی خواهی و برابری طلبی درست به طول و عرض استبداد و فقری که به جامعه تحمیل کرده اید در راه است!

 

ما پیروزیم چون راهی جز پیروزی نداریم !

زنده باد آزادی!

زنده باد برابري!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:37  توسط سحر احمدي  | 

قفس

 

 

من کبوتر سپید در قفس فتاده ام

در دکان مرد زشت و پیر و بد قیافه ای

هر پرنده را به یک قفس نهاده این پلید

تا نباشد عاشقی و همدلی به لانه ای

بهر زنده ماندن پرنده ها بریزد او

نزد هر پرنده اندکی ز آب و دانه ای

خنگ و پست و بد سرشت و زشت و حیله گر بود

او نبرده زآدمیت اندکی نشانه ای

شوق پر کشیدن اندر آسمان نیلگون

در دلم چو شعله ای همی کشد زبانه ای

من کبوتر سپید در قفس فتاده ام

در دکان مرد زشت و پیر و بد قیافه ای

بشنو از من این حکایت ای عزیز نازنین

از زبان در دهان بسته ی کبوتری

چند هفته پیش از این ، همه درون یک قفس

آمدند نزد ما کبوتران دیگری

غصه دار و زار وخوار و بی قرار و ناامید

چون شده اسیر بند ناکس ستمگری

چون کبوتران او زیاد و لانه بهرشان نبود

پس نهاد هر کبوتری کنار دیگری

سوی من شد و کبوتری به لانه ام فکند

از قضای روزگار ، به عجب کبوتری

خواستم که یار من شود که عشق من شود

خواستم دهم دل شکسته ام به دلبری

گفت دل به من مبند ، ای کبوتر سپید

گفتمش که داده ای دلت به یار دیگری

گفت دل به کس نداده ام ، نداده ام رفیق

بهتر از تو در جهان ندیده ام کبوتری

ساعتی دگر من و تو را زهم جدا کنند

من به جای دیگری روم ، تو جای دیگری

خانه ای که عشق را در آن شکنجه می کنند

نیست غیر عاشقی در آن گناه بدتری

نیست غیر مهر و دوستی در آن سرای تار

کار بی ثمرتری

من کبوتر سپید در قفس فتاده ام

در دکان مرد زشت و پیر و بد قیافه ای

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:35  توسط سحر احمدي  | 

سياست گام به گام حاكمان

در آزادي دانشجويان دربند را محكوم ميكنيم.

آزادي سعيد حبيبي عضو سابق شوراي مركزي تحكيم وحدت بعد از تلاش ها و اعتراضات همه جانبهء طيف هاي مختلف  دانشجويي،كماكان نمايش مضحكي است  از يك بازي يك گام به پيش دوگام به پس حاكمان است.

 دانشجوياني كه تماما”( تأكيد ميكنيم تماما” )بي تقصير وتنها بجرم ابراز خواسته هاي برحق دانشجويي دستگير شده بودند ، نه تنها مستحق زندان نبودند بلكه هركدام درخور يك عذرخواهي  از طرف سيستم هاي اداري و اطلاعاتي وقضايي حاكم ميباشند.

نكته اينجاست اگر همه اين دانشجويان به جرم مشتركي دستگير شده اند ، بايد از آقايان سوال كرد شما را چه ميشود كه هركدام از  اين دانشجويان  را در پريود زماني و با ادا واطوار خاص خودتان آزاد ميكنيد؟ يكي راوثيقه ميگيريد ويكي را محروم ميكنيد و ديگري را اگر محكوم به خودكشي درزندان نكنيد! آنقدر آزار ميدهيد كه به دليل تغيير قيافه وبيماري هاي حاصله امكان آزاد كردنش را نداريد.

ما دانشجويان آزاديخواه ضمن محكوم كردن اين سياست ، كه علاوه بر شكنجه دانشجويان در زندان موجب آزار عمومي خانواده ها و دوستان اين ياران دربند ميشوند ، خواستاري آزادي بي قيد وشرط همه دانشجويان دربند هستيم.

اين سياست گام به گام تنها براي گروگان گيري  وعقب راندن دانشجويان از خواسته هاي برحق شان است .

ولي ترديدي نداشته باشيد دانشجو ايستاده است و تن به ذلتي كه  شما وادارش ميكنيد نخو اهد داد.

 

انجمن دانشجويان آزاديخواه

86/11/24

+ نوشته شده در  بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 23:14  توسط سحر احمدي  | 

فراخواني دردمندانه از تمامي كساني كه خودرا ”انسان ” ميدانند:

بهنام راازمرگ نجات دهيد . بهنام دانشجو نيست ، بهنام روزنامه نگار نيست . بهنام قاتل حرفه اي نيست بهنام يك نوجوان خطاكار است . مگر پاسخ هر خطايي مرگ است ؟پس پاسخ اين همه گناه كه روي آنها چشمهايتان را بسته ايد چيست؟ حكم اعدام براي بهنام خود گناه است، پس پاسخ اين گناه چيست؟

آي ”انسانها”براي  اينكه انسانيت خود را فراموش نكنيد ، براي كمك به بهنام ازهم پيشي بگيريد.

بي تفاوتي به اين چنين احكامي ، حكم اعدام خودتان است . حكم اعدام وجدان و انسانيت خودتان، اينرا باور داشته باشيد. به ياري پدربهنام زارع بشتابيد.

درود بر ” انسانها”

 

 

 

 

پدر بهنام زارع، نوجوان محکوم به مرگ: بهنام را نکشيد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 23:12  توسط سحر احمدي  | 

محتاط درمرزهاي آفتاب

 

 وقتي با هرچيز با مفهوم واقعي آن مواجه ميشوي در ميابي كه واقعيت ها سرسخت تر از هرچيزديگري، تو را وادار به حركت  كرده اند، بي آنكه خودت خواسته باشي.

امااگر آفتاب را شاخص واقعي ترين موجودات بگيريم ، بايد درك مان را عميق تر كنيم، چرا كه تا وقتي درمرزهاي آفتاب هستي فكر ميكني كه همه چيز گرم و زيباست و يا حداقل تحمل كردني، ولي وقتي به سايه مي ري همه چيز فرق ميكند و در سردي سايه ها به ابهام ميافتي بااينكه زير سقف آفتابي ولي فكر ميكني كه يك رنگ خاكستري همه چيز را فراگرفته ، يك رنگي آميخته از سردي و ابهام ...

وقتي زياد توي سايه مي ايستي تا  ازديدن همه نور پرتوان آفتاب كه از ظرفيت چشمانت خارج است پرهيز كني ، كم كم بهش عادت ميكني،وبعد ياد ميگيري كه چطور يك چتر دستت بگيري كه خودت را محفوظ نگه داري!

واين نقطه اي است كه يادگرفتي كه از واقعيت ها فرار كني ، اما با ساده ترين مكانيزم ، كه حتي نياز به تعريف نيست وكافي است نگاهش كني.

 كسي كه از آفتاب به سايه ميره داره از واقعيت آفتاب فرار ميكنه !؟

وقتي به  همه مكانيزم هاي جاري روزمرگي ات نگاه ميكني ميبيني همه تابع يك سري قوانين شده اند كه تو نميخواهي به آنها فكر كني، ولي من خيلي موقع ها به اينها فكر ميكنم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 23:8  توسط سحر احمدي  | 

صحبت يكي از فعالين دانشجوي سيستان و بلوچستان درباره حكم يعقوب مهرنهاد:

 

 

آقاي مهرنهاد يكي از اعضاي شوراي مركزي ان جي او صداي عدالت هستندو اين ان جي او بعد از اينكه در سال 1384 براي بقيه ان جي او ها در داخل كشور براشون يك سري اتفاقات عجيب و قريبي افتادو يك مقدار بسته شدند مسئله اي كه بوجود آمد اين بودش كه ان جي او صداي عدالت هم به بقيه ان جي او ها در داخل كشور خودمان پيوست و تقريبا مهر انحلال بهش خورد.اما روندي كه براي اين ان جي او بوجود آمد متفاوت بود با بقيه .

آقاي مهرنهاد اعدام نشد بلكه به 15سال حبس محكوم شدند.ايشون پيوست حبس خوردن. تو مرحله اول دادگاه دعوتشون كرده بودن. مدت زيادي بازداشت بودن. حدودا فكر مي كنم تمام اعضاي ان جي او صداي عدالت شوراي مركزي شون در مرحله اول بازداشت مي شن. در مراحل بازداشت فقط آقاي مهرنهاد مي مونه و بقيه را آزاد مي كنند. آقاي مهرنهاد در مرحله اول به اعدام محكوم مي شن, اونطور كه خودشون گفتن اما در مرحله بعدي حكم اعدام را از ايشون بر مي دارن و  ايشون متاسفانه به 15سال حبس محكوم مي شن كه اعدامشون هم اقدام عليه امنيت ملي بوده. جرمشون اين بوده كه ان جي او داشتن, فقط همين. جرمشون اين بوده  كه داخل استان سيستان و بلوچستان متاسفانه  يك سري مسائل داره پيش مي ياد كه ما هم ديگه نمي تونيم جوابگو باشيم. دوستاني هم كه دارن پيگيري مي كنند مثل آقاي مهرنهاد  اين اتفاق براشون مي افته. همين جوري به همين راحتي. مگه بقيه دوستان مان را كه هر روز مي گيرن  به جرم اقدام عليه امنيت ملي  چه كاري انجام مي دن. آيا واقعا امنيت ملي كشور را بهم مي زنند؟ آيا چريك هستن؟ آيا عليه جمهوري اسلامي اسلحه گرفتن؟ نه اينها از فضايي كه داخل سيستان و بلوچستان وجود داشت  كه آقاي عبدال مالكي  متاسفانه با حركت انزجار آميز خودش اون حركت مسلحانه خود را داخل استان بوجود آورد در روند اون يك سري ان جي او ها هم تحت الشعاع قرار گرفتن.اين ان جي او صداي عدالت كه متاسفانه اين ان جي او بهش گفتن كه ارتباط داري با آقاي عبدال مالك بيگي و بر اين اساس اين ان جي او تعطيل شد كه در مرحله اول همه بازداشت شدند و در مرحله دوم   كه حكم اعدام اومد كه حالا هم به بازداشت تقليل پيدا كرده .

جاي تاسف هم واقعا داره كه همچين شرايطي در داخل كشور ما وجود داره جاي تاسف داره كه آقايي كه امروز در همين 22 بهمن  اعلام كردن كه ما در داخل كشور نمي دونم موشك  به آسمون و فضا پرتاب مي كنيم و  انرژي هسته يي را شكاف مي ديم و از اين كارها انجام مي ديم متاسفانه در اين عملكرد خيلي بد به يك ان

جي او در داخل استان رحم نمي كنند با اين عملكرد خودشون به دختران و زنان سيستان و بلوچستان رحم نمي كنند. ايشون (يعقوب مهرنهاد) 8مارس را در داخل سيستان و بلوچستان برگزار مي كرده و گناهش اينه. گناه اين ان جي او اينه كه به مسئله ايدز و هيپاتيت در داخل استان پرداخته بوده حالا مي خواهد مارك امنيت ملي بخوره. بنام امنيت ملي و واقعا جاي تاسف داره. ما هم بسيار ناراحت شديم از اين موضوعي كه داخل استان بوجود آوردن دونه دونه فعالين اجتماعي استان را اين بلاها را سرشون مي يارن هر كسي در داخل استان سيستان و بلوچستان بازداشت مي شه با همه جا فرق مي كنه. حدود 7-8 ماه بازداشت مي شي بعد

حكمت را بهت مي دن. مثل اينكه براي اينها (اعضاي ان جي او صداي عدالت) دادگاه تشكيل دادن و نهادهاي حقوق بشري استان و دفتر حقوق بشر زاهدان و فعالين سياسي استان خواستن  كه اين دادگاه اولا مدارك و اسناد مربوط به همكاري ايشون با گروههاي محارب با روههاي  يا مسلحان با فعاليت هاي چريكي داخل استان براي فعالين اجتماعي محرز بشه. مسئله دوم تشكيل دادگاه است. ما همين دو تا ا مي خواهيم و داشتن وكيل.  فعاليت خيلي زيادي قبلا كردن كه براي ايشون وكيل بگيرند ولي كسي در داخل استان وكالت ايشون رو نپذيرفت. در مرحله اول. در مرحله دوم سعي كردن در خارج از استان براشون وكيل بگيرند  كه موافقت چند تا از وكلا را هم گرفته بودن اما متاسفانه باز هم بخاطره اينكه دادگاهي تشكيل نشد خب

وكيلي هم نبود سر اين قضيه. من نمي خواهم دوباره بعد از مدت ها شاهد اين باشم كه دادگاهي كه اوايل انقلاب سال 57  برگزار مي كردند دوباره بخواد تكرار بشه با اون روند اصلا قابل قبول نيستش.

چون اين جديدا داره رواج پيدا مي كنه در كردستان هستش در سيستان هستش. در كرانه مرزي زياد از اين اتفاقات مي افته.

+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1386ساعت 11:34  توسط سحر احمدي  | 

 

22بهمن سال1386 ، فريادي از لبهاي بسته …

 

ايكاش ميتوانستيم همواره يك ”انقلاب” را درتماميتش،

بخاطر ميلاد ارزشهايي كه تنها در اين فصل ميرويد،

 و بخاطر حماسه هايي كه خاموش يا آشكار به ديگران درس انقلابي گري ميدهد،

 و بخاطر كساني كه هستند و با خود خاطرات را آوردند،

 و بخاطر كساني كه رفتند و باخون خود چيزهايي را مهر كردند،

… وخلاصه باهمه اينها، همواره زنده نگه ميداشتيم.

و به جاي اينكه آنرا با برچسب هاي مختلف و هركس با سليقه اي، به محكمه بي عدلي خود ميكشيديم: كه چرا؟ كه چرا با ما چنين كردي؟  واين چه سرنوشتي بود كه بعد از تو دچارش شديم؟ مگر طالع ما به نحسي قدمي ، آلوده شده بود؟ كه بعداز تو ، در پريشاني حوادث، هرروز از حضور  درجسمان بي آيت خود هم گريزانيم؟چه رسد به اينكه زيبايي ها و درسهاي تو را به ياد بياوريم.

درخاطراتي پرهيبت از انقلاب ، روزهاي عشق ودوست داشتن و روز هاي جان دادن بخاطر كناردستي ، و روزهايي كه بام هرخانه اي بلندگويي براي قيام بود بدون آنكه كسي از آنها خواسته باشد ، روزهاي كه ديگر حتي جايي براي جنگ ودعواهاي خياباني بعد از يك ”تصادف جنجال آفرين” نبود، روزهايي كه آدمها بجاي نثار كردن همه ادبيات ملوث ازحضور از ما بهتران به يكديگر ، روي همديگر راميبوسيدند كه ” اي آقا مگر انقلاب كرديم كه باهم دعوا كنيم؟”...

آره انقلاب بزبان ساده ، در دهان همه بود، آنقدر شيرين وخاطره انگيز كه داستانش به ما هم رسيد، ولي فقط خاطراتش… ،

 ولي راستي ما كجا و تو كجا ؟

آيا باور كنيم كه ديگر دراين دوران ”انقلاب و انقلابي گري” وهمي بيش نيست؟

 آيا باوركنيم كه ديگر نبايد از اين  چيزها حرفي بزنيم چون يك عده آنرا ديدند و يك عده هم  آنرا به جيب ريختند؟

آيا باوركنيم كه ديگر ”دنيا” شده محله قلدر بازي ؟ هركس براي خودش يك گردني ميكشه ؟

و آيا باوركنيم كه انقلاب ديگر براي هميشه دركوه هاي ”آمريكاي لاتين ”! دفن شده ؟ و هركس هم كه ميخواهد منَمي بزنه تبديل ميشه به كاريكاتوري از ”چه گورا ”كه فقط پز روشنفكري ميده ويك روز مياد و فردا هم كه درسش تمام شد ميره ؟

ويانه از اين طرفش باوركنيم انقلاب ايني است كه آقايان ميگويند؟ انقلابي با پايه هاي بنيادين درحساب بانكي يك سلسله مراتب از ريش و پشم كه هرچه بيشتر سنگ آن انقلابي كه ايشو ن دوست دارند (كه معني اش همه دريك كلام يعني خود ايشان) به سينه بزنه و باكلام روشن:” هركي بيشتر به حساب بقيه پول نفت وسرمايه هاي ملي را  بريزه انقلابي تره! ”

درست مثل رئيس جمهور چي چي نژاد كه بجاي آوردن نفت سر سفره هاي مردم ، چاههاي نفت ملت را به ريش خود و دوستان بسته و تا هفت نسل آينده خود را ( كه اميد است دريك مرحله به انسان برسند!) تأمين كرده است و بدبختي هاي روزمره مردم را به روي خود نمي آورد ؟

وخلاصه مفهوم انقلاب در بيدادگري اينان چنان گم گشته كه بعضا” حتي از بكاربردن اين” واژه به مسلخ برده شده” پرهيز ميكني كه مبادا متهم به آني شوي كه نيستي …

 

 ولي شايد در جدال” انديشه” و”انتخاب”، بتوان تا بي نهايت در ترديد ها و سوالات بي پاسخ ، سرگشته  خود را سرگرم كرد،

 اما در مواجهه با واقعيات چه بايد كرد؟

همان واقعيت هايي كه  درون خود، خارج  از اراده هر كس ، درنهان جامعه، نطفه هايي ميپروراند كه معنايي دارد.

گويي نجوايي پچپچه وار در ميان خم راه ها، براي خود مسيري باز ميكند. نجوايي كه عابر همه كوچه هاي غمزده است .

هماني كه ناظر بردردهاست، غم دختركان معصوم خياباني ، كودكان كارتن خواب ، جوانان سرخورده ، مادران عزادار، پدران كمرشكسته از مشكلات … همين واقعيت هاست كه به چشم ميبيند و در بغض ها و مشتها خود را مهيا ميكند.

آري ” انقلاب” را ميتوان دزديد و ميتوان خيانتش كرد ولي نميتوان كشت …

انقلاب خود ، خود را ميآورد

انقلاب، در ”صداي در قفس مانده زهرا و ابراهيم وفرزاد”،

” درصبر ياران دربند”،

”در فرياد دادخواهي دانشجويان دانشگاههاي مختلف”

 ، در فرياد” ما كارگر هفت تپه ايم گرسنه ايم گرسنه ”،

” در لب هاي كبود كودك شيرخوار از فرط سرمايي كه مادرش هم علاجي  ندارد”،

 ودرهمه ظلمهايي كه  بي وقفه بر اين خاكيان و اين ساكنين ارض از طرف اين حاكمان بي درد  وارد شده ،

 شكل گرفته وميآيد.

صداي پاي انقلاب آشناست.

كافي است دلت با او باشه و نخواهي فقط اداي انقلابي گري را دربياوري؟ ويا نخواهي كه از طريق آن جيب خودت را از هرنظرپركني ؟

من باوردارم كه ”انقلاب” فقط يك خاطره نيست.

” انقلاب” آشنايي است كه همراه ماست وقتي  ميخواهيم كه  خلاصي را تجربه كنيم.

 

صبا صبحي ـ بهمن86

+ نوشته شده در  بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:15  توسط سحر احمدي  | 

بيت آخر

 

به ياد ابراهيم و فرزاد و....

 

به اين فكر ميكردم كه ابراهيم و فرزاد و زهرا و ... رفتند ...

به همين سادگي ، رفتند …

داشتند درسهايشان را ميخواندند. بچه هاي خوبي بودند…

ولي من چرا كلافه ام ؟

چرا ؟

من كه اصلا” اونها را نمشناختم؟

قصه از اين ساده تر هم ميشه؟

ولي من داره اشكهام مياد ، فهم اين  هم سخته ؟ من كه اصلا” با اونها نبودم چرا بايد گريه ام بگيره يك خبر بود ديگه...

يادم آمد…

اسمش مجيد بود وقتي آوردند توي ميدون با اينكه دستش دستبند بود شروع كرد دست تكان دادن به اقوامش ، چند تا نقاب دار جلو وعقبش بودند و قاضي مرتضوي حكمش را خواند ، وقتي طناب را به گردنش ميانداختند بوضوح ديدم كه آب دهنش را قورت داد و لبخند زدو …
اين اولين باري بود كه چنين چيزي  ميديدم . يك نفر داشت به استقبال مرگ ميرفت ، باورم نميشد كه ميداند ولي طناب گردنش چي؟

آخه اون هم واقعا” قبلش زنده بود ، زنده ء زنده ، داشت ميخنديد، دست تكان ميداد. بعد رفت …

حالا ابراهيم وفرزاد هم رفتند.

وقتي مجيد را در اين صحنه ديدم روزهاي زيادي گريه كردم.

آهاي مردم توي ميدون به چي نگاه ميكنيد؟ به مجيد يا به خودتون ؟ به زندگي ؟ يا به مردن؟

چرا بغض تان را بازور فرو مي دهيد ؟

 حالاكه مرده براش گريه كنيد . براي جواني كه فرصت نكرد دنيا را كامل ببينه. فرصت نكردبفهمه زندگي يعني چي ؟

ولي ميخواست كاري بكنه . چرا برايش گريه  نميكنيد ؟ اين بُهت خفت براي چيه ؟

اين دختر كوچولو را كي آورده اين صحنه را ببينه ؟ حداقل بگذار گريه كنه ، بگذارياد بگيره  كه براي مردن بايد گريه كرد .

 مخصوصا” براي مردي كه به مرگ ميخنده و ديگر نيست كه ازش يادبگيري.

براي اوني كه فكر ميكرد كه  مردن حقشه ورفت ، ولي واقعيت اين نبود ،اهالي اون ميدون همه شون ميدونستند كه او گناهي ندارد.

اين براي گريستن بهانه خوبيه ،گريه براي كسيكه براي وداع  نميتوانست حتي در آخرين لحظه حيات، دستي تكان بده…

حالا كه يادم آمده ميفهمم چرا گريه ميكنم.

ابراهيم توكه اصلا” توي ميدون نبودي ؟ تو كه اصلا” فرصت نكردي لبخند بزني ؟ لابد آنقدر گفتي ”نه” كه همه فرصتهاي طلايي ! بعدي را ازت گرفتند؟ راستي چي كارت كردند ابراهيم ؟

فرزاد تو چي ؟ تو چه شكلي رفتي ؟ تو چه جوري جِزشون درآوردي ؟ هان ؟ آخه به تو كه نميتونستند بگن فلان و بهمان … تورو يك جور بردند زير خاك كه حتي خاك هم نفهميد . فرزاد چي كارت كردند؟

آخر شما مال كدام ولايت بوديد؟ از كدام قصيده و كدام غزل ؟

لبخند مجيد درآخرين دقايق خانواده اش را آرام كرد ، ولي شما چي ؟ پيام شما را درخلوت كي گرفت ؟ كدام ديوار ؟ كدام قفس؟

كدام نقاب؟

حالا كه يادم آمد چرا گريه ميكنم ، ميدونم گريه ام همه از تلخي دوري يك عزيز و يك پاره تن نيست ، گريه ام از اينه كه بايد گريه كنم تايادم نره من انسانم . نبايد به از دست دادن شما عادت كنم .

 من  بايد بيت آخرشعر زندگي شما را بسرايم ، با اشكهايم و با عواطفم و با قلبم كه با شما آشناست . آري من بيت آخر شعر شمار ا ميسرايم ...

 من” مرگ” را سرودي خواهم كرد پرطپش تر از دل ”حيات ”

 

                                                                صبا صبحي

 

+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن 1386ساعت 9:11  توسط سحر احمدي  | 

 

”جايزه صلح = حلق آويز عدالت ”

 

وكيل مدافع محمد لطيف خانم شيرين عبادي، چنان حكم اعدام نابحق ”محمد ” رابازگو و آنرا مشروط به مقام معظمه اي بنام شاهرودي” ميكند كه گويي كسي درپايان جان ايستاده است. و ناجيان، فرشته اي بنام عبادي  و ملكوتي بنام شاهرودي هستند كه ميآيند و جان بچه اي را  از نجات ميدهند!

خيرخانم ”عبادي” وكيلي كه ابزار دست دستگاه قضاوت است  وهرروز همچون كارواش سيّاري سروروي خون آلود آقايان را غسل ميدهد حكم اعدام ” محمد ” را خود پيشاپش امضاء كرده است.

بلي خانم! شما كه سفير ازما بهتران شده ما به ا زاء يك جايزه كذايي ولايت ظلم را ” مهدآزادي” جلوه ميدهيدو شما كه به عشق كت ودامن خارجه چنان هياهويي را انداختيد كه جهان چشمش را به سنگسار درايران بست .و اعدام راحله زماني تنها قصه اي شد از اندوه وبدبختي زنان.

دريك كلام شما كه جبهه عدالتخواهي را با مطامع قدرت گرايانه خود عوض  كرديد ـ آيا بهتر نيست دفاعي  ازحقوق ”محمد” ها نكنيد؟

محمد لطيف اولين قربان دستگاه قضايي كه شماهم از پرچمداران آن هستيد ، نيست ونبوده ولي بدانيد بيگناهي  اين قربانيان ومعاملاتي كه شما درحق هاي ناگرفته كرديد ، دربستر حق خواهي جواناني كه نه شما را ميشناسند ونه به قوانين آقايان  ارجي مينهند ، تبديل به آتش بزرگي خواهد شد كه شعله هاي آن تماميت حاكمان را در برخواهد گرفت.

 

صبا صبحي

+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1386ساعت 10:31  توسط سحر احمدي  | 

اين پرنده